تبليغاتX
دختر درویش

دختر درویش

................

البرت انيشتن

 

 

دو چیز را پایانی نیست :

یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان

البته در مورد اولی مطمئن نیستم!!!

آلبرت انیشتین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:25  توسط دختر درویش  | 

به آرامی خواهی مرد

  به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
امروز زندگی را آغاز كن!


امروز مخاطره كن! امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 12:4  توسط دختر درویش  | 

تصمیم

 

چند وقتیه فکرمو خیلی مشغول کرده

اینقدر فکر کردم که دارم دیوونه میشم خدایا این افکار منفی رو از من دور کن

برام دعا کنید که تصمیم درستی بگیرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 15:48  توسط دختر درویش  | 

آسمانت آبی

 

 

هر کجا هستی باش

آسمانت آبی

و تمام دلت از غصه دنیا خالی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 16:43  توسط دختر درویش  | 

پروردگارا

 

 

پروردگارا! ببخش مرا كه از تمسخر دیگران لذت بردم.

پروردگارا! ببخش مرا كه براى رسوا كردن دیگران تلاش كردم.

پروردگارا! ببخش مرا كه نمازم، وقت یافتن گمشده‏هاى من است.

پروردگارا! ببخش مرا كه نادانى دیگران را به رُخِشان كشیدم.

پروردگارا! ببخش مرا كه براى همه گردن كشیدم، به غیر از خودم.

پروردگارا! ببخش مرا كه دیگران را وادار به معذرت خواهى كردم.

پروردگارا! ببخش مرا كه در مجادله با این و آن فهمیدم كه حق با من نیست؛ ولى به رو نیاوردم.

پروردگارا! ببخش مرا كه براى نظرات دیگران، آنگونه كه حق‏شان بود، ارزش قائل نشدم.

پروردگارا! ببخش مرا كه توان حل مشكل دیگران را داشتم؛ ولى سكوت كردم و گفتم دردسر نمى‏خواهم.

پروردگارا! ببخش مرا كه آن قدر كه حسرت نداشته‏هایم را خوردم، شاكر داشته‏هایم نبودم.

پروردگارا! ببخش مرا كه آن قدر كه غصه روزى‏ام را خوردم، غصه آخرتم را نخوردم.

پروردگارا! ببخش مرا كه مدام دروغ گفتم و توجیه كردم كه دروغ مصلحتى بود.

پروردگارا! ببخش مرا كه خود را به خواب زدم تا از انجام كارى كه وظیفه‏ام بود، شانه خالى كنم.

پروردگارا! ببخش مرا كه بارها و بارها به دنبال جنازه این و آن رفتم و فقط با یك «اِ اِ» گفتن، از كنارش گذشتم و هنوز باورم نیست كه من هم رفتنى هستم.

پروردگارا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 9:53  توسط دختر درویش  | 

حیات

 

 از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 11:13  توسط دختر درویش  | 

دوست داشتن

 

 

زمان را برای دوست داشتن صرف کن

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 14:46  توسط دختر درویش  | 

دعا

 

هفته پيش تو بيمارستان پيش خالم بودم که يه دختر 25 ساله از دنيا رفت خيلي ناراحت کننده بود  فقط خدا ميدونه خانوادش چيکار ميکردن، نامزدش، برادرش، پدر و مادرش و . . . .

تو راه برگشت به خونه فکرم مشغول بود که واقعاً بهترين دعا براي آدما چيه؟؟؟؟؟

سلامتي، خوشبختي، موفقيت، عاقبت به خير شدن، عمر باعزت. . . . . . . .  ياد مادر بزرگم افتادم که  هر وقت کاري براش انجام ميدادم ميگفت پير شي مادر  ناراحت ميشدم و پيش خودم ميگفتم يعني چي پير شم؟؟ من که دوست ندارم پير بشم آخه اين چه دعايي که براي من ميکنه

الان که بزرگتر شدم و به دعاي مادربزرگم فکر ميکنم ميبينم چه دعاي خوبيه ، وقتي مادر بزرگم ميگفت پير شي يعني جوان مرگ نشي، آرزو به دل نموني، هميشه سالم باشي، به همه آرزوهات برسي، عمر با عزت داشته باشي، يعني با دل خوش زندگيت و تموم کني و. . . .

واقعاً به نظر شما بهترين دعا براي آدما چيه؟

 من براتون اين دعا رو ميکنم: الهي همتون پير شيد و به همه آرزوهاي قشنگتون برسيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 8:50  توسط دختر درویش  | 

زلال

 

زلال باش . . . . . .            زلال باش . . . . . .

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی

یا دریای بیکران

زلال که باشی آسمان در توست. . . . . . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 16:56  توسط دختر درویش  | 

استعفا

 

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول میکنم.

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است..

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمیدادم .

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...

 می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به  . .

 اين دسته چک من، کليد خونه، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.

  من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 10:13  توسط دختر درویش  |